به گزارش روابط عمومی اداره کل بهزیستی استان همدان،آن روز در خانهای شکسته، سه کودک فهماندند که امید میتواند حتی از دل ترس و ویرانی دوباره جان بگیرد، یادداشت یکی از روانشناسان اورژانس اجتماعی را میخوانید؛
نام من صمد بیات است؛ روانشناس اورژانس اجتماعی. سالهاست که در میانه جنگها—جنگهایی که گاهی بیرون از مرزها شعله میکشند و گاهی در دل خانهها—قدم میزنم. اما آن روز… روزی که هوا سنگین بود، نمیدانم از دود جنگ یا از غمی که در دل داشتم، یکی از همان روزهایی بود که هیچگاه فراموش نکردم.
درست در دلِ سومین جنگ تحمیلی، گزارش کودکآزاری را به دستم دادند. برگه سبک بود، اما سنگینی مسئولیت آن گزارش را روی شانههایم احساس کردم. وقتی خواندمش، چیزی در وجودم شکست؛ روایت سه کودک که قربانی اعتیاد پدر شده بودند. حس کردم یکجایی در سینهام فروریخت؛ انگار که انسان گاهی نه از شنیدن صدای انفجار، بلکه از شنیدن صدای درد میلرزد.
وقتی به آدرس موردنظر رسیدم، سه کودک بیپناه در گوشه اتاق جمع شده بودند. نه گریه میکردند و نه سخنی میگفتند؛ فقط نگاه میکردند… نگاهی که انگار منتظر معجزهای دور و خسته بود. اتاق سرد نبود، اما دلهایشان سرمایی داشت که هیچ بخاریای توان گرم کردنش را نداشت. وضعیت خانه آشفته بود؛ آشفتگیای که از هزار فریاد ناگفته خبر میداد. مادر، پس از سالها رنج و تحمل، در پی درگیری با پدر، ناچار شده بود با دو کودک کوچکش به خانه پدری بازگردد؛ اما رد عشقش هنوز در خانه جا مانده بود.
پدر، با هیجانی پرسر و صدا و پریشانی خاموش، از مشکلاتش میگفت. صدایش گاهی اوج میگرفت، گاهی آرام میشد، درست مثل کسی که میخواهد غرق شدن خود را انکار کند. همه تقصیرها را گردن دیگران میانداخت، اما در عمق نگاهش چیزی پنهان بود؛ چیزی شبیه اعترافی که جرأت بیرون آمدن ندارد. اعتیاد مثل سایهای تاریک روی روحش افتاده بود؛ سایهای که آدم را آرام آرام از خودش جدا میکند تا روزی برسد که دیگر چشمهایش هم او را نمیشناسند.
در گوشهای از خانه، تلویزیون روشن بود. گوینده، بیهیچ مکثی از بمباران، آوارگی، و شهادت زنان و کودکان میگفت. صدایش بدون احساس در خانه میچرخید، اما انگار هر کلمهاش مستقیم روی قلبم فرود میآمد. بغضی داشتم که نمیگذاشت درست نفس بکشم، اما باید آرام میماندم؛ چون کودکان، چشم به من داشتند.
کنارشان نشستم. پسر دهسالهای با موهای بلند و مجعد و دو دختر با چهرههایی از جنس مهربانیِ ناب. آرام با آنها صحبت کردم، شاید که دلشان اندکی آرام گیرد. در نگاهشان چیزی میدرخشید… آمیزهای از ترس و امید و من دعا میکردم از این دو، امید سهم بیشتری داشته باشد.
روز جداسازی، از آن روزهایی بود که هم بر سینهی من سنگینی میکند و هم بر تاریخچهی دل آن کودکان. اما وقتی ماشین به سمت مراکز حمایتی حرکت کرد، در چشمانشان نوری کوچک پدیدار شد؛ نوری که شاید نامش امید بود، شاید ایمان به فردایی که هنوز نیامده بود.
با همه رنجهایی که چشیده بودند، تنها خواستهشان این بود:
«به پدرمان کمک کنید… دوباره سرپا بایستد… دوباره پدر باشد.»
چه خواستهٔ بزرگی برای دلهای کوچک. همان جمله، قلبم را لرزاند؛ همان لحظه دانستم که زخمخوردهترین آدمها هم در خاک این سرزمین هنوز عشق را فراموش نکردهاند.
آن روز فهمیدم که در رگهای این مردم —در رگهای همین کودکان— مهربانی جریان دارد؛ مهربانیای که در دلشکستگی هم میجوشد، در میان آوار هم زنده میماند، حتی در دل اعتیاد، حتی زیر سایه جنگ.
این سه کودک به من یاد دادند:
که انسانیت میتواند دوباره سر بلند کند.
حتی از دل ویرانهها…
حتی از دل قلبهای کوچک.












نظر شما